تبليغاتX
در حاشیه خودم
در حاشیه خودم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی که سلطانی عالم را طفيل عشق می‌بينم
شنبه 30 آبان1388
...  

بعضی از آدما تو خانواده خیلی خوبی چه از نظر سطح مالی و چه سطح تحصیلی بزرگ میشن. اینطور آدما همیشه روان هستند و رفتار شایسته ای دارند و از چهره ، رفتار و حتی حالت هاشون کاملا مشخصه که تو چطور خانوداه ای بزرگ شدن.

گاهی بعضیا هیچی ندارن اما همیشه از اونچیزی که هستند میخوان بیشتر خودشونو نشون بدن انقدر ادا از خودشون در میارن که خودشونو با کلاس جلوه بدن! خدا نکنه یه روزی به یه پول یا پستی ام برسن دیگه خدا رم بنده نیستن.  

حکایت واحد کامپیوتر سازمان ما هم اینطوریه...

بچه های کامپیوتر همیشه خودشونو بالاتر از رشته های دیگه میدونن و فکر میکنن برنامه نویسی یعنی شاخ قولو بشکنی!!!! (بماند که خومم تا حدی به این اعتقاد دارم)

حالا این وسط یه همکاری داریم که روی همه رو سفید کرده خودشو دختر شایسته سازمان میدونه!! و فکر میکنه دیگه خوشتیپ تر و با کلاس تر و خوشگل تر و.... از خودش وجود نداره حالا فکر کرده ما نمیدونیم که قبلا کجا زندگی میکردن و حالا به یه پولی رسیدن کجا رفتن!!

خلاصه اینکه اعصاب منو خط خطی کرده و دلم میخواد جفت پا برم....

 

شنبه 2 آبان1388
...  
مطمئن باش و برو
ضربه‌ات كاری بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگی‌ام خندیدی
به من و عشقی پاك
كه پر از یاد تو بود
و خیالم می‌گفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكه‌های دل خود را آرام سر هم بند زنم...
سه شنبه 28 مهر1388
...  
ای یار

آسوده بخواب

دیگر بند گهواره شبانه ام را

از نفست باز کرده ام

سهم من از تو

همان نبایدهاست...

یکشنبه 12 مهر1388
...  

تو این سالها که گذشت خیلی چیزها یاد گرفتم خیلی اتفاقات افتاد که از اوج شادی به انتهای غم رسیدم و بالعکس....انگار اومدن به خونه جدید تقدیر الهی بود تا من یه چیزایی رو فراموش کنم که بابا دیگه مغازه نداشته باشه و بیشتر پیش ما باشه که داداشم حالش بهتر بشه ... امسال ماه رمضون اولین سحری که پاشدم انگار هنوز اینجا برام غریب بود از اعماق وجودم دلم می خواست برگردم .... برم اونجا که شباش برام خونه خاطره هاست.... اما دیگه نمیشه دیگه از اون خونه هیچ اثری نیست.

 یه زخمهایی توی دل همه ی ما ادمها هست که انگار ترمیم نمیشه هیچ وقت

انگار مثل یه زخم تازه ...دورش قرمزه و با هر بار تماس با اب... دوباره تازه میشه و دوباره شروع میکنه به سوختن....مثل اون زخمی که یه گوشه ی دل بیتوته کرده و چند وقت یک بار با اسمی ...عطری اهنگی شروع میکنه به سوختن... درد اوردن و بعد اشکه که روان میشه روی گونه هات و ....

ای بی وفا راز دل بشنو از خموشی من

این سکوت مرا ناشنیده مگیر

ای آشنا چشم دل بگشا

حال من بنگر

سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

ای اشک من خیز و پرده مشو پیش چشم ترم

وقت دیدن او راه دیده مگیر

دل دیوانه من بجز محبت گناهی ندارد

خدا داند....

شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی پناهی ندارد

خدا داند...

بجز این اشک سوزان

دل ناامیدم گواهی ندارد

خدا داند...

ای بی وفا راز دل بشنو از خموشی من

این سکوت مرا نشنیده مگیر...

دیشب تو این سریال دلنوازان یه جمله قشنگ گفت: ایمان دو نیم است: نیمی شکیبایی نیمی شکرگزاری... اما من اعتراف میکنم که هیچکدوم اینها رو تو این سالها نداشتم. هیچ وقت خدای مهربون رو بخاطر داشته هام شکر نکردم یا تا یه مشکلی پیش اومد صبر نکردم. اما یه مدتی هست که انگار یه آرامش خاصی تو اعماق وجودم پدیدار شده. چند وقت پیش که حالم خیلی خیلی بد بود و هیچ کس و هیچ چیز آرومم نمیکرد قسمت شد رفتم امامزاده صالح. انگار خدا فاطمه و دوستش رو برام فرستاده بود که من شب برم اونجا آخه همیشه شبا با امامزاده ها بهتر ارتباط برقرار میکنم اون شب خیلی گریه کردم به خدا گفتم:

شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت     دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم

نمیدونم چرا این همه اتفاق افتاد شاید میخواست از مهسای خیلی خیلی خیلی زودرنج عجول ناسازگار یه مهسای بهتر بسازه. خدای مهربونم خواست من یه دختر ۱۶ ساله با همون طرز فکر نمونم آره خیلی عوض شدم کارش رو مثل بقیه کارای دیگش درست انجام داد اما

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر     آری شود و لیک خون جگر شود

اما خدا در ازای همه اینها عشق من رو از من گرفت... و حالا دیگه میدونم که یکی دیگه از دلایل این جابجایی همین بود...

بلد باش که وقتی باید بروی ،

بروی.

خواست این رو به من یاد بده اما از خدا میخوام که برگردونه!! و مطمئنم یه روزی یه جایی... بر میگرده شاید همون جسم نباشه اما همون حس خواهد بود یقین دارم...

 و اون روز من میام و اسم وب لاگم رو عوض میکنم و میذارم     برزخ اما بهشت.....

یکشنبه 22 شهریور1388
...  
خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی

پشیمیان میشوی از قصه خلقت

از این بودن از این بدعت

نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه زجری میکشد آنکس که انسان و از احساس سرشار است....

سه شنبه 23 تیر1388
...  

امروز برای نوشتن روز خوبی ست … گرچه … هر جا که می روی … سراغ پول را از تو می گیرند… چند می ارزی ؟ دیگر کسی دلتنگ خاطره ای کوچک نیست … مهم نیست آیینه ها هزار پاره شوند… شمعدانی ها قربانی … پول ها جای امنی ست ؟ اینجا زیبایی را … عشق را… مهربانی را… خنک عاطفه را … بیگانه می دانند با خویش … با برق سکه های سیاه… آهن قراضه ها چه عزیز شده اند در شهر !!! رقص مدلهای رنگ و وارنگ … خیره می شوی … عاشق می شوی … تنها مزیت داشتن بالاترین مدل از آهن … تو را محبوب هزار هزار قلب خواهد کرد … هر جا که می روم … جایی برای من و پاهای خسته ام نیست … همه بماند برای هرکسی … که دیگر دلتنگ شمعدانی های خانه نیست … راستی … سراغ عشق را از که بگیرم ؟

امشب تولد ۲۵ سالگی ام یعنی اوج جوانی ام را در اوج تنهایی جشن میگیرم!!

پنجشنبه 18 تیر1388
...  
((دوستت دارم))همین!این راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست،میدانی؟

عشق من!-بی هیچ تردیدی-بمان با من

عشق یک مفهوم بی ((اما))ست،می دانی؟
دوشنبه 21 اردیبهشت1388
...  
خدایا

دوست دارم بنویسم

از همه اون چیزاهایی که منو رنج میده و داره مثل خوره تمام وجودمو از بین میبره

دلم میخواد عقده های دلمو دلتنگی هامو بنویسم

اما آخه چی بگم

تو خودت خوب میدونی که چی میکشم

فقط خدایا:

کمکم کن

سه شنبه 15 اردیبهشت1388
...  
احساسات من به تو

مانند گلی خشکیده شده است

که

هر چه بیشتر پایش آب می ریزی ...

بیشتر چشمانش را گرد میکنند و سرش را پایین می اندازد  !

احساسات را فراموش کن  ...

من مدت هاست که ...

دیگر عاشق نمیشوم !

دوشنبه 31 فروردین1388
...  
سفر کردم که از عشقت جدا شم

دلم میخواست دیگه عاشق نباشم

ولی عشقت تو قلبم مونده ای وای

دل دیونمو سوزنده ای وای...

هنوزم عاشقم

دنیای دردم

مثل پروانه ها دورت میگردم

غم دور از تو موندن

یه بی بال و پرم کرد

نرفت از یادم

سفر عاشق ترم کرد...

سه شنبه 18 فروردین1388
...  
دستم از دست تو دور

این شروع ماجراست...

روز و شب 

 هفته و ماه

قصه های غصه هاست

بودن این جا که منم

مرگ بی چون و چراست...

عشق و مستی پیش تو

پشت دیوار سیاه

غم غربت نداره اونجا که خونه ماست

میام اونجا که برام خونه خاطرهاست........

 

چهارشنبه 12 فروردین1388
...  
دلبرکم در کدام سینه

با کدام آفتاب باریده ای

که لحظه هایم به پایت نمی رسند...

چهارشنبه 28 اسفند1387
...  

عزیز بارانی ام دلم از همه دنیا گرفته است !

جای پایت روی قلبم سنگینی می کند

کاش می دانستی که من هم پا به پای تو تمام روزهای بارانی را گریسته ام ...

یکشنبه 25 اسفند1387
...  

خنده بر لب میزنم تا کس نداند درد من

ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

یکشنبه 11 اسفند1387
...  
اگر تمام دنیا بهم بگن تو بدی

اگر روزی ایمان بیارم به نامردی تو

بازم دوست دارم

شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت.......دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم!!!

شنبه 26 بهمن1387
...  
به سرعت نور ۲ سال گذشت و درسم تموم شد. ۵شنبه که از دانشگاه برمیگشتم تمام خاطرات از اون روز اولیکه با پدرم رفتیم واسه ثبت نام ....... مرور کردم. اگرچه سخت بود اما تموم شد...

 

چهارشنبه 18 دی1387
...  
حسین(ع) ؛ بیشتر از آب , تشنه لبیك بود . اما افسوس كه به جای افكارش زخم‌های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی‌آبی معرفی كردند
پنجشنبه 5 دی1387
...  
من همه لحظه های بازگشتم را با نام تو آغاز کرده ام...

تو بخشایشت را با چه؟!

یکشنبه 1 دی1387
...  

شنیده بودم بخت خونه ام عین دختر میمونه اما باور نمی کردم! که بالاخره بعد گذشت ۳۰ سال خیلی اتفاقی و بدون برنامه ریزی یهو خونمون فروخته شد!! بهمین سادگی. من هیچ وقت هیچ وقت تو ذهنم راجع به فروش خونه فکر نمیکردم و همیشه آیندمو تو همین خونه میدیدم و تو ذهنم تصور میکردم چون پدرم خیلی به این خونه علاقه داره و هر وقت صحبت از فروش خونه میشد میگفت من جام خوبه شما اگه به اینجا علاقه ندارین میتونین بعد ازدواج اینجا نمونین!! و این پدر که ۳۰ سال رو حرفش وایساد حالا یهو تصمیمی گرفت که واقعا عجیب بود.

میگن آبم که یجا بمونه میگنده و تو زندگی باید حرکت کرد. اگر چه این خونه برای من دنیایی خاطره است اما خونه جدید رو به فال نیک میگیرم امیدوارم خداوند توی خونه جدید هم مثل همیشه بهترین ها رو برامون رقم بزنه.... آمین

دوشنبه 25 آذر1387
...  

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه کار به نام من دیوانه زدند

کاش خداوند به من قلبی از سنگ میداد تا بتونم راحت و آسوده زندگی کنم. بدون دغدغه بدون احساس گناه بدون دلتنگی بدون....

همیشه آرزو داشتم کلاغ باشم. کلاغ واسه خودش پرواز میکنه هرجا دوست داره میره همه پرنده ها ازش حساب میبرن هیچکسم باهاش کار نداره آزاد و رها زندگی میکنه خوش بحالش