ضربهات كاری بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگیام خندیدی
به من و عشقی پاك
كه پر از یاد تو بود
و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكههای دل خود را آرام سر هم بند زنم...
آسوده بخواب
دیگر بند گهواره شبانه ام را
از نفست باز کرده ام
سهم من از تو
همان نبایدهاست...
تو این سالها که گذشت خیلی چیزها یاد گرفتم خیلی اتفاقات افتاد که از اوج شادی به انتهای غم رسیدم و بالعکس....انگار اومدن به خونه جدید تقدیر الهی بود تا من یه چیزایی رو فراموش کنم که بابا دیگه مغازه نداشته باشه و بیشتر پیش ما باشه که داداشم حالش بهتر بشه ... امسال ماه رمضون اولین سحری که پاشدم انگار هنوز اینجا برام غریب بود از اعماق وجودم دلم می خواست برگردم .... برم اونجا که شباش برام خونه خاطره هاست.... اما دیگه نمیشه دیگه از اون خونه هیچ اثری نیست.
یه زخمهایی توی دل همه ی ما ادمها هست که انگار ترمیم نمیشه هیچ وقت
انگار مثل یه زخم تازه ...دورش قرمزه و با هر بار تماس با اب... دوباره تازه میشه و دوباره شروع میکنه به سوختن....مثل اون زخمی که یه گوشه ی دل بیتوته کرده و چند وقت یک بار با اسمی ...عطری اهنگی شروع میکنه به سوختن... درد اوردن و بعد اشکه که روان میشه روی گونه هات و ....
ای بی وفا راز دل بشنو از خموشی من
این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا چشم دل بگشا
حال من بنگر
سوز و ساز دلم را ندیده مگیر
ای اشک من خیز و پرده مشو پیش چشم ترم
وقت دیدن او راه دیده مگیر
دل دیوانه من بجز محبت گناهی ندارد
خدا داند....
شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی پناهی ندارد
خدا داند...
بجز این اشک سوزان
دل ناامیدم گواهی ندارد
خدا داند...
ای بی وفا راز دل بشنو از خموشی من
این سکوت مرا نشنیده مگیر...
دیشب تو این سریال دلنوازان یه جمله قشنگ گفت: ایمان دو نیم است: نیمی شکیبایی نیمی شکرگزاری... اما من اعتراف میکنم که هیچکدوم اینها رو تو این سالها نداشتم. هیچ وقت خدای مهربون رو بخاطر داشته هام شکر نکردم یا تا یه مشکلی پیش اومد صبر نکردم. اما یه مدتی هست که انگار یه آرامش خاصی تو اعماق وجودم پدیدار شده. چند وقت پیش که حالم خیلی خیلی بد بود و هیچ کس و هیچ چیز آرومم نمیکرد قسمت شد رفتم امامزاده صالح. انگار خدا فاطمه و دوستش رو برام فرستاده بود که من شب برم اونجا آخه همیشه شبا با امامزاده ها بهتر ارتباط برقرار میکنم اون شب خیلی گریه کردم به خدا گفتم:
شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم
نمیدونم چرا این همه اتفاق افتاد شاید میخواست از مهسای خیلی خیلی خیلی زودرنج عجول ناسازگار یه مهسای بهتر بسازه. خدای مهربونم خواست من یه دختر ۱۶ ساله با همون طرز فکر نمونم آره خیلی عوض شدم کارش رو مثل بقیه کارای دیگش درست انجام داد اما
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود و لیک خون جگر شود
اما خدا در ازای همه اینها عشق من رو از من گرفت... و حالا دیگه میدونم که یکی دیگه از دلایل این جابجایی همین بود...
بلد باش که وقتی باید بروی ،
بروی.
خواست این رو به من یاد بده اما از خدا میخوام که برگردونه!! و مطمئنم یه روزی یه جایی... بر میگرده شاید همون جسم نباشه اما همون حس خواهد بود یقین دارم...
و اون روز من میام و اسم وب لاگم رو عوض میکنم و میذارم برزخ اما بهشت.....
پشیمیان میشوی از قصه خلقت
از این بودن از این بدعت
نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری میکشد آنکس که انسان و از احساس سرشار است....
امروز برای نوشتن روز خوبی ست … گرچه … هر جا که می روی … سراغ پول را از تو می گیرند… چند می ارزی ؟ دیگر کسی دلتنگ خاطره ای کوچک نیست … مهم نیست آیینه ها هزار پاره شوند… شمعدانی ها قربانی … پول ها جای امنی ست ؟ اینجا زیبایی را … عشق را… مهربانی را… خنک عاطفه را … بیگانه می دانند با خویش … با برق سکه های سیاه… آهن قراضه ها چه عزیز شده اند در شهر !!! رقص مدلهای رنگ و وارنگ … خیره می شوی … عاشق می شوی … تنها مزیت داشتن بالاترین مدل از آهن … تو را محبوب هزار هزار قلب خواهد کرد … هر جا که می روم … جایی برای من و پاهای خسته ام نیست … همه بماند برای هرکسی … که دیگر دلتنگ شمعدانی های خانه نیست … راستی … سراغ عشق را از که بگیرم ؟
امشب تولد ۲۵ سالگی ام یعنی اوج جوانی ام را در اوج تنهایی جشن میگیرم!!
دوست دارم بنویسم
از همه اون چیزاهایی که منو رنج میده و داره مثل خوره تمام وجودمو از بین میبره
دلم میخواد عقده های دلمو دلتنگی هامو بنویسم
اما آخه چی بگم
تو خودت خوب میدونی که چی میکشم
فقط خدایا:
کمکم کن
مانند گلی خشکیده شده است
که
هر چه بیشتر پایش آب می ریزی ...
بیشتر چشمانش را گرد میکنند و سرش را پایین می اندازد !
احساسات را فراموش کن ...
من مدت هاست که ...
دیگر عاشق نمیشوم !
دلم میخواست دیگه عاشق نباشم
ولی عشقت تو قلبم مونده ای وای
دل دیونمو سوزنده ای وای...
هنوزم عاشقم
دنیای دردم
مثل پروانه ها دورت میگردم
غم دور از تو موندن
یه بی بال و پرم کرد
نرفت از یادم
سفر عاشق ترم کرد...
این شروع ماجراست...
روز و شب
هفته و ماه
قصه های غصه هاست
بودن این جا که منم
مرگ بی چون و چراست...
عشق و مستی پیش تو
پشت دیوار سیاه
غم غربت نداره اونجا که خونه ماست
میام اونجا که برام خونه خاطرهاست........
با کدام آفتاب باریده ای
که لحظه هایم به پایت نمی رسند...
عزیز بارانی ام دلم از همه دنیا گرفته است !
جای پایت روی قلبم سنگینی می کند
کاش می دانستی که من هم پا به پای تو تمام روزهای بارانی را گریسته ام ...
اگر روزی ایمان بیارم به نامردی تو
بازم دوست دارم![]()
شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت.......دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم!!!
|
حسین(ع) ؛ بیشتر از آب , تشنه لبیك بود . اما افسوس كه به جای افكارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بیآبی معرفی كردند |
||

شنیده بودم بخت خونه ام عین دختر میمونه اما باور نمی کردم! که بالاخره بعد گذشت ۳۰ سال خیلی اتفاقی و بدون برنامه ریزی یهو خونمون فروخته شد!! بهمین سادگی. من هیچ وقت هیچ وقت تو ذهنم راجع به فروش خونه فکر نمیکردم و همیشه آیندمو تو همین خونه میدیدم و تو ذهنم تصور میکردم چون پدرم خیلی به این خونه علاقه داره و هر وقت صحبت از فروش خونه میشد میگفت من جام خوبه شما اگه به اینجا علاقه ندارین میتونین بعد ازدواج اینجا نمونین!!
و این پدر که ۳۰ سال رو حرفش وایساد حالا یهو تصمیمی گرفت که واقعا عجیب بود.
میگن آبم که یجا بمونه میگنده و تو زندگی باید حرکت کرد. اگر چه این خونه برای من دنیایی خاطره است اما خونه جدید رو به فال نیک میگیرم امیدوارم خداوند توی خونه جدید هم مثل همیشه بهترین ها رو برامون رقم بزنه.... آمین
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
کاش خداوند به من قلبی از سنگ میداد تا بتونم راحت و آسوده زندگی کنم. بدون دغدغه بدون احساس گناه بدون دلتنگی بدون....
همیشه آرزو داشتم کلاغ باشم. کلاغ واسه خودش پرواز میکنه هرجا دوست داره میره همه پرنده ها ازش حساب میبرن هیچکسم باهاش کار نداره آزاد و رها زندگی میکنه خوش بحالش![]()

